تبلیغات
اینجا سرای دل هاست.... - برجک

راستش :

یه وقتایی از زندگی به یه جاهایی می رسی که می بینی فقط خودتی وخودت و خدا...

·     به یه جاهایی می رسی که می بینی همه اون کسانی که باهات به زمانی فابریک بودند حتی نمیدونن تو کجایی...

 

·     به یه جاهایی می رسی که حتی یکی پی تو نمگیره یکی حالتو نمی پرسه...

 

·     به یه جاهایی می رسی که حتی تو سجده نمازش دیگه کسی دعات نمیکنه،تو زیارت کربلاش یادت نمی کنه...

 

·     به یه جاهایی می رسی انگار اصلاً وجود نداشتی ونداری ...رفقایی که دو قدم باهات فاصله دارن ازت یه دنیا دورن بازم دم داداش جوادوحجت و وحید گرم که هر دو،سه روز یکبار می آمدن و یه حالی ازت می پرسیدن بازم دم داش بهمن گرم که هنوز به ما اس میده...

 

·     به یه جاهایی می رسی که همه واست بهونه می گیرن،عذر می آرن حتی اونایی که از صبح تا شب تو فضای مجازی هستن یه نظر واسه دلخوشیت نمیذارن یا اگر نظری میدن مثل بعضی ها نام ونشان نمی نویسن که اگه یه موقعی ثبت کردی اسموش دیده نشه باشه ما آدم .... هستیم ما بد هستیم خیلی بد...

 

·     به یه جاهایی می رسی که اونایی که تو خنده ها باهات بودن حالا دیگه خنده هاشون واسه دیگران شده...

 

عجب روزگاریه راستش تو این برجک گرد دایره ای شکل دیده بانی وقتی که تنها میشی آنقدر از روزگار بدت میاد که روزی هزار بار بهش لعنت می فرستی،روزی هزار بار می گی دنیا نگه دار می خواهم پیاده شوم ...همه شدن بی وفا؛حتی این برجک که توش زندگی میکنی،می خوابی ،کارمی کنی باهات بی وفاست یه گوشه،یه کنج نداره که بری بشینی کنج دیوار زانو هاتو بغل کنی سرتو بزاری به کنج آن...

 

بازم دم خدا گرم بازم قربون معرفت خدا برم که همیشه با ماست اگه دستمونو هم نگیره زیر گوشمون یکی میزنه،خدا جون این زدنت را هم دوست دارم،گرمای جهنمت را در میان نگاههای سرد این مردم دوست دارم؛؛؛اگه اینم نباشه دیگه تنهای،تنها میشم...

 

ولی اینو خوب یاد گرفتم که تو قصه زندگی باید گفت:

یکی بود که اونم فقط خدا بود ودیگه هیچکس نبود...

 




ن : عزیز دادجو
ت : شنبه 7 تیر 1393